فصل زمستان

متن ادبی فصل زمستان

باز هم
زمستان از راه رسید با یک بقچه سوز و سرما آمد و دست برفی خود را بر سر
خانه ها،درختان و…کشید. درختان با گرمای نهانی و سرمای ظاهری زمستان به خواب
می روند حس سرما دارم اما خوشحالم از درون پی کشف راز های زمستان می روم می بینم برف های سفیدرا،درختان عریان را این ها ذهن من را سیراب نمی
کند باید از درون کاوید برف ها رنگی اند این را با چشم دل می توان دید
هررنگ هم نشانه ای دارد برف ها رنگ آیات خدا را با خود دارند،رنگ سرما را
تشنه ترم اما هنوز زود است باید عمق طبیعت را دید
من برف ها را رقصان نمی بینم بلکه آن هارا مصمم برای رسیدن به زمین آن هم با استواری می بینم
انگار زمین با زمستان قرار گذاشته تا به خواب رود و زمستان چند ماهی جولانگر صفحه هستی باشد
عمق زمستان برف نیست،سرما نیست،سختی نیست بلکه
گرمای پرشدت است، عمق زمستان یعنی گرمای محبت که درختان را لالایی می دهد
گرمایی که اگر نبود سرما بی معنی می شد
زمستان با سفیدی اش لکه سیاهی
یکنواختی طبیعت را می شوید اگر زمستان نبود بهار بی معنا می شد
زمستان
فداکارترین فصل هاست زیرا…

/ 0 نظر / 6 بازدید